اولين باري كه طوفاني شدم
پيش پاي عشق قرباني شدم
يك دو گام از خويشتن بيرون شدم
واقف از اسرار پنهاني شدم
عشق غير از تاولي پر درد نيست
هر كس اين تاول ندارد مرد نيست
اب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
كوه كندن گر بنا باشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم سنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
هيچكس درد مرا وا كرد؟ نه
فكر دست تنگ ما را كرد؟ نه
محبوب من آرامش پاييز مال تو
اين روزهاي خوب و شور انگيز مال تو
يک لحظه زيبايي ديدارت از آن من
دنيايي ازعشق و غزل لبريز مال تو
چشمان تو اين شادي پيوسته مال من
روح من اين آشفته غم خيز مال تو
گفتي تمام مهرباني در نگاه توست
اينک تمام مهرباني نيز مال تو
هيچكسي اندوه ما را ديد؟ نه
هيكسي چشمي برايم تر نكرد
هيچكسي يك روز با من سر نكرد
هيچكس اشكي براي من نريخت
هر كه با من بود از من گريخت
خوب اگر اين است من بد مي شوم
عشق اگر اين است مرتد مي شوم
گفته بودند عشق طوفان مي كند
هر چه مي خواهد دلش ان مي كند
گفته بودند عشق درد بي دواست
علت عاشق زعلت ها جداست
آري اكنون آگه از آن مي شوم
زان همه جستن پشيمان مي شوم
چند روزي هست حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه با حافظ تفال مي زنم
گاه بر روي خودم زل مي زنم
فاش مي گويم به آواز بلند
وارثان دردهاي ارجمند
آي مردم شوق هوشياري چه شد؟
آن همه موسيقي جاري چه شد؟
دادها نابالغ و دلواپسند
خنده ها در عين پيري نارسند
گفتم آخر عشق را معنا كنم
بلكه جاي خويش را پيدا كنم
آمدم ديدم كه جاي لاف نيست
عشق غير از عين و شين و قاف نيست
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/08ساعت 9:46  توسط سهیلا غفار عدلی
|
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان خوبم
آدرس سایت تغییر کرده
از این به بعد میتونید برای مراجعه به سایت ما از آدرس زیر استفاده کنید.
شاد و خرم باشید.
مجتبی
http://www.poyandeh.com
+ نوشته شده در شنبه
1386/09/10ساعت 16:34  توسط سید مجتبی احمدپناه
|
صبر کردن دردناک است.
فراموش کردن دردناک تر است.
ولی اینکه ندانیم باید صبر کنیم یا فراموش نماییم ...
" از هر دوی آنها دردناک تر است "
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/09/05ساعت 12:7  توسط سید مجتبی احمدپناه
|
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم. خطاب اومد: برو تو صحرا. اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه. او از خوبان درگاه ماست. حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه. بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد. فورا نشست. بیلش رو هم گذاشت جلوی روش. گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده. رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه. گفت: نه. حضرت فرمود: چرا؟ گفت:
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم.
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/08/22ساعت 8:20  توسط سید مجتبی احمدپناه
|
مرد جواني، از دانشكده فارغ التحصيل شد. ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم. سپس يك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت: با تمام مال و دارايي كه داري، يك انجيل به من ميدهي؟ كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد. سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده. يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينكه اقدامي بكند، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد. هنگامي كه به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد. اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت. در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد. در كنار آن، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.
« چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!! »
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/08/20ساعت 20:50  توسط سید مجتبی احمدپناه
|
در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:
الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.
+ نوشته شده در جمعه
1386/08/18ساعت 11:0  توسط سید مجتبی احمدپناه
|
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي.
از این متن واقعا میشه درسهای بزرگی گرفت. اونهایی که ادعا دارن که عاشق واقعی خدا هستند چطور میشه تا مشکلی براشون پیش نیومده فقط به خودشون میپردازن و فقط تو سختی هاشون به یاد خدا هستن و اگه مشکل یکم براشون سخت باشه بی اراده میشن و شروع به کارهایی میکنند که تا وقتی مشکلی براشون پیش نیومده بود از اون کارها بدشون میومد. بعضی از آدم ها هم هستن که فقط بخاطر ریا و جلوی همه به خدا عشق میورزند که وای به حالشون. امیدوارم که ما طوری باشیم که هیچ وقت و با هیچ موضوع و مشکل کوچکی خدا رو از یاد نبریم و خدا رو فقط بخاطر خود خدا و تشکر از نعماتش پرستش کنیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/08/16ساعت 7:42  توسط سید مجتبی احمدپناه
|
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه
مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...
...
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود
...
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
...
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند،
...
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته !
...
يادم باشد: حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد
...
يادم باشد: جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم
...
يادم باشد: بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم،
...
+ نوشته شده در شنبه
1386/08/12ساعت 7:22  توسط سید مجتبی احمدپناه
|
دریا باش
که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد
سنگ غرق شود
نه آنکه تو متلاطم شوی
+ نوشته شده در جمعه
1386/08/11ساعت 11:38  توسط سید مجتبی احمدپناه
|
روايت است :
چون زلیخا ایمان آورد، یوسف او را به نکاح درآورد و او از یوسف کناره گرفت و به عبادت الهی مشغول شد، و چون روز یوسف او را به خلوت دعوت کرد او وعده شب داد و چون شب در آمد به روز تأخیر افکند یوسف با او به عتاب آمد و گفت: چه شد آن دوستی ها و شوق و محبت تو.
زلیخا گفت: ای پیغمبر خدا من ترا وقتی دوست داشتم که خدای تو را نشناخته بودم اما چون او را شناختم همه محبت ها را از دل خود بیرون کردم و دیگری را بر او اختیار نمی کنم .
نمیرد دل زنده از عشق دوست که آب حیات آتش عشق اوست
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است
ياحق
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/08/08ساعت 6:32  توسط سهیلا غفار عدلی
|